معين الدين محمد زمچى اسفزارى

198

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )

سلطان غياث دين كه ز درياى همتش * درّيست آفتاب و حبابيست آسمان و ازو سخنان غريب و « 1 » بديع و عبارات عجيب منقول است « 2 » و تخصيص ذكر او بدان سبب است . از آن جمله از پدر خود شنيده‌ام كه : مولانا مظفر را به جهت بىاهتمامى از جانب ملك غياث الدين غبارى در دل آمده و « 3 » رنجيده‌خاطر بجانب جلال الدين « 4 » شاه شجاع بفارس « 5 » رفت . شاه خواست كه در نظر « 6 » مولانا اظهار تجملى ( كندظا ) چون از مملكت دور آمده بود و بر اوضاع ملوك خراسان اطلاع تمام داشت . پس مجلسى پادشانه از روى تكلف ترتيب داد . و جمعى « 7 » كثير از فضلا و ندما را « 8 » احضار فرمود . و جهت مولانا مظفر مكانى معين ساخته بارش دادند . چون مولانا درآمد او را به مكان معيّن اشارت كردند مولانا البته « 9 » بان مكان التفات ننمود و از همهء « 10 » مردم درگذشته بر كنار زيلوچه شاه بنشست چنانچه ميان شاه و مولانا زيلوچه و تكيه بالش حايل ماند و « 11 » پس اين معنى بر خاطر شاه گران آمده از مولانا پرسيد كه ميان « خر »

--> ( 1 ) - مج : و از سخنان غريب و بديع . مك : و از او سخنان بديع . ( 2 ) - عبارت . ( و تخصيص ذكر او بدان سبب است ) از زيادات مج مىباشد . ( 3 ) - مج : در دل آمده رنجيده . مك : در دل آمد و رنجيده . ( 4 ) - مج : بجانب جلال الدين شاه . مك : بجانب شاه . ( 5 ) - مج : شجاع بفارس رفت . مك : شجاع رفت . ( 6 ) - مج : كه در نظر مولانا . مك : كه در مولانا . ( 7 ) - مج : جمعى . مك . مد . س : جمع . ( 8 ) - مج : ندماء را احضار . مد . س : ندما احضار . ( 9 ) - مج : او را به مكان معيّن اشارت كردند مولانا البته التفات . مك . مد . س : درآمد به آن مكان التفات . ( 10 ) - مج : و از همه مردم . مك : و از مردم . ( 11 ) - مج : و تكيه بالش حايل ماند و بس . مك . س . مد : و تكيه حايل ماند بس .